گفت‌وگو با علی خدایی، نویسنده درباره تاثیر پیشه‌اش بر ادبیات و بالعکس

گفت‌وگو با علی خدایی، نویسنده درباره تاثیر پیشه‌اش بر ادبیات و بالعکس

گفت‌وگو با علی خدایی، نویسنده درباره تاثیر پیشه‌اش بر ادبیات و بالعکس

1397-05-23

 با ادبیات حال‌مان را خوب می‌کنیم

 رئوف عاشوری

 

کم‌کار است، اما حضوری پررنگ دارد. «از میان مه، از میان شیشه» (1370)، «تمام زمستان مرا گرم کن» (1379)، «کتاب آذر» (1388) و «نزدیک داستان» (1395) کارنامه ادبی علی خدایی را شکل داده‌اند. نویسنده اصفهانی  که سال‌هاست علاوه بر نوشتن حرفه‌ای در متن فضای ادبی، در حوزه‌ علوم آزمایشگاهی نیز فعالیت دارد و اگر قرار بر بررسی بده‌بستان‌های ادبیات و سلامت و عوامل موثر آن‌ها بر یکدیگر باشد چه کسی بهتر از خود او؟ او در این گفت‌وگو به تاثیر ادبیات و خاصه نوشتن در روان ما به‌مثابه یک تراپی اشاره می‌کند، اما معتقد است که جنس آن از هر فردبه‌فرد دیگر متفاوت می‌داند.

 

 

موافق‎اید از شغل و فضای محل کارتان شروع کنیم؟ احتمالا باید برای آن‌ها که علی خداییِ نویسنده را می‌شناسند جالب باشد که او در چه رشته‌ای درس خوانده و وقت‌هایی که نمی‌نویسد به چه کاری مشغول است.

من در رشته‌ علوم آزمایشگاهی درس خوانده‎ام و در این رشته لیسانس گرفته‌ام. قبل از انقلاب و در سال 55 وارد دانشگاه شدم که بعد مصادف شد با واقعه‌ انقلاب و انقلاب فرهنگی و تا سال 62 دانشجو بودم. محیط کار من نیز در یک بیمارستان وابسته به دانشگاه علوم پزشکی در اصفهان است، بیمارستانی تقریبا به قدمت 100 سال که فعالیت در آن همه‌ وقت من را می‌گیرد. قبلا طی سال‌های 60 تا 90، در یک آزمایشگاه خصوصی و اختصاصی انگل‌شناسی مشغول به کار بودم. در دوران جنگ با توجه به فراوانی آلودگی‌های انگلی این آزمایشگاه یکی از منحصربه‌فردترین آزمایشگاه‌هایی بود که در حوزه بیماری‌های انگلی فعالیت می‌کرد. چون می‌دانید که، اصفهان یکی از مناطقی است که بیماری‌های پوستی انگلی مثل سالک در آن کولاک می‌کند، این بیماری‌ در دوران جنگ علاوه بر نواحی مرزی ایران در اصفهان نیز در کنار بیماری‌هایی مثل گال و شپش شایع بود که البته پس از جنگ وضعیت بهتر و بهتر شد. درواقع من دو جور کار کرده‌ام، اما عمده‌ کارم در این سی‌وچند سال و فعالیت در بخش خصوصی و دولتی کار میکروسکوپی بوده است.

 

میزان ارتباط‌تان با بیمار چه‌قدر است؟

خب براساس کاری که انجام می‌دهیم این ارتباط زیاد است. سال‌هایی من به‌همراه دکتر خامسی‌پور، دکتر جلایر و آقای دکتر مدبر از سازمان بهداشت جهانی سعی می‌کردیم داروهای مختلفی را که برای سالک در مناطق مختلف آزمایش می‌شد، در اصفهان نیز اجرا کنیم. اما معمولا با بیمار سروکار داشتیم و باید نمونه‌‌ها را مستقیم از آن‌ها برمی‌داشتیم، و چون عمدتا این بیماران بچه‌ها بودند مدام در آزمایشگاه صدای گریه به‌راه بود. جالب اینکه در بعضی از مناطق اصفهان معتقد بودند کسی که سالک نمی‌گیرد اهل آن‌جا نیست، یعنی به‌عنوان بومی آن منطقه حسابش نمی‌آوردند. یادم می‌آید یک پایگاه نظامی در نزدیکی اصفهان دایر شده بود - که البته هنوز هم هست-  و در آن‌جا من به‌عنوان نمونه‌گیر مراجعه‌کنندگان بسیاری داشتم که از مناطق مختلف ایران به آن‌جا آمده بودند، پشه‌ سالک از همه‌شان، کوچک و بزرگ مهمان‌نوازی کرده بود! مثلا طرف که نظامی بود با خانواده‌اش از شمال می‌آمد و همه‌‌شان روی دست و پا ده‌ها زخم ‌داشتند.

 

این اتفاقات و زیست در محیط آزمایشگاهی طی این سه دهه آیا  ماده‌ داستانی هم برای نوشتن به شما  داده است؟

بله، مثلا داستان «مکالمه» از کتاب «تمام زمستان مرا گرم کن» که کاملا در فضای آزمایشگاه می‌گذرد و با یک فضای شمالی آمیخته می‌شود. یا در خود داستان «تمام زمستان مرا گرم کن» درباره‌ فضای بیمارستان صحبت می‌شود. در بسیاری از نوشته‌های ناداستانی‌ام نیز همین‌طور است و حتی وقتی از من پرسیده می‌شود که داستان‌های‌تان را کجا می‌نویسید پاسخ من این است که اغلب وقتی دارم نمونه مریض را می‌گیرم یا آماده می‌کنم به ناگهان داستان به سراغم می‌آید و همان‌طور بدو بدو خودم را می‌رسانم پشت یخچال آزمایشگاه و یادداشت‌هایم را برمی‌دارم و برمی‌گردم. حتی خیلی از داستان‌های کوتاهی را که خوانده‌ام پشت همین یخچال بوده است. مثلا داستان کوتاهی را که با ترجمه‌ مژده دقیقی حوالی ساعت 3 شب خواندم هیچ‌وقت یادم نمی‌رود - چون من هرگز شب‌هایی که شیفت بودم خوابم نمی‌بُرد - تصورش را بکنید، مثلا زمانی که مشغول تعیین گروه خون هستید و همه‌ بخش‌های بیمارستان خوابیده‌اند. داستان زن و شوهری بود که در ادرار بچه‌شان یک لکه‌ خون پیدا شده و همین لکه‌ خون تمام داستان را دگرگون می‌کند، چون ما بعد می‌فهمیم که این بچه باید از دنیا برود. من خودم وقتی که می‌خواندمش خیلی اذیت شدم.

 

بیایید در همین نسبت «بیماری» و «درمان» به سمت و سوی امکان ادبیات حرکت کنیم. به نظرتان می‌شود برای ادبیات وجه درمانی متصور شد؟

نمی‌دانم این حرف چه‌قدر به پاسخ پرسش شما ربط پیدا می‌کند، اما بدون شک من از ادبیات و زبانِ ادبی برای کاهش درد بیماران و همراهی کردن‌شان استفاده کرده‌ام. تجربه‌ام‌ به من می‌گوید که یک دیالوگ باکیفیت با بیمار چقدر می‌تواند راهگشا باشد، من گاه‌به‌گاه حتی به بیمارانم کتاب معرفی کرده‌ام و سعی داشته‌ام همان چیزی را که از ادبیات گرفته‌ام به بیمارانم بدهم: امید. ادبیات چیز عجیبی نیست، همان تکه‌ای است که پدربزرگ‌مان برای‌مان قصه تعریف می‌کند یا حافظ و شاهنامه می‌خواند، همانی است که به آن احساس نوستالژیک داریم یا به آن تکیه می‌کنیم. اگر بتوانیم این چیزها را در آدم‌ها و مخصوصا در سازمانی به نام بیمارستان احیا کنیم، خیلی از مشکلات حل می‌شود. ما وقتی که کوچک بودیم و به دکتر می‌رفتیم می‌دیدیم که دکتر چه‌قدر مهربان است، که البته این‌روزها دیگر نیستند. بیمارستان امروز بیشتر شبیه یک سازمان اداری است تا سازمانی که بتواند از خود انعطاف به خرج بدهد. کاش بتوانیم این زبان را رایج کنیم، همان‌طور که زبان ویژه پزشکی داریم، زبانی که درد را علامت‌گذاری می‌کند و جلو می‌رود.

 

اما اگر بخواهیم از فضای بیمارستانی فاصله بگیریم به نظرتان آیا ادبیات می‌تواند در سلامت روان جامعه نیز تاثیرگذار باشد؟ مثلا آیا امر «نوشتن» و «خواندن» می‌تواند به‌مثابه نوعی تراپی نویسنده و خواننده را تخلیه کند و به‌طور مثال پدیده‌هایی مثل خشونت یا اضطراب را کنترل کند؟

قطعا همین‌طور است، می‌شود از نوشتن به‌عنوان تراپی استفاده کرد و اتفاقا دارند این کار را هم می‌کنند. اما چیز دیگری هم وجود دارد، باید دید که ادبیات به ما چه می‌دهد؟ این جمله‌هایی که شما الان گفتید یک‌جورهایی حرف فلاسفه و آن‌هایی است که روشنفکرند و در کافه سیگار دود می‌کنند و قهوه‌شان را می‌خورند. البته؛ ادبیات می‌تواند این کار را بکند، اما اینکه چگونه می‌تواند این کار را بکند یا چه شده که تا به‌حال نکرده باید آسیب‌شناسی شود. برای من همیشه ادبیات معادل پیدا کردن دنیاهای جدید بوده است، من نمی‌دانم این مساله برای آدم‌های دیگر چه‌قدر موضوعیت دارد. شاید ادبیات برای او چیز دیگری باشد، مثلا اینکه خشونت را اجرا کند و با اجرای آن مخاطب را بی‌زار کند. اما شاید همین تکثر معناست که ادبیات را به‌عنوان دارویی معرفی می‌کند که هنوز به‌صورت کامل استفاده نشده است و از قضا می‌تواند بسیار کارگر باشد. خود من وقتی که از اصفهان می‌نویسم حس می‌کنم که آن کلمات را برای همیشه به یادگار می‌گذارم، انگار که دیگر چیزی بر دوشم نیست. یک‌جور بازی و مهربانی است، یک‌جور یارکشی است، یک نفر در اصفهان عالی‌قاپو را کشف می‌کند، دیگری در تهرانِ بارانی هوای پرسه‌ زدن دارد، یکی دیگر در تلگرامش نوشت که رفقا من امشب فلان شام را خوردم و همین‌طور این چرخه ادامه دارد، ما همه یک تیم هستیم که با ادبیات حال‌مان را خوب می‌کنیم.

 

و حرف آخر؟

می‌خواهم یک چیز بانمک تعریف کنم که شاید اصلا هم به دردتان نخورد. دیشب که رفتم دندان‌پزشکی یک طرح فیلمنامه هم توی تلفنم بود که شروع کردم به خواندنش تا نوبتم بشود. رفته بودم به یکی از این کلینیک‌ها که در یک سالن مثلا ده تا یونیت گذاشته‌اند و 10 دکتر همزمان بر روی 10 مریض با دهان باز و رو به آسمان مشغول کارند. من در همان حال داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر واژه انتخابی «کلینیک» برای چنین فضایی از حیث معنایی با آنجا که ماشین‌ها را برای تعمیر می‌برند و به‌تازگی برای آن‌هم از «کلینیک» استفاده می‌کنند، مشابهت دارد. آیا مکانیکی به کلینیک دندان‌پزشکی نزدیک شده است یا برعکس؟ و چقدر همین دندا‌‌‌‌ن‌پزشکی در عین ظرافت‌ها و هنر موجود در آن فعالیت‌های مکانیکی دارد. واقعا امروز کدام‌یک بر دیگری اولویت دارد؟ و اما نکته‌ جالب ماجرا آن‌جا بود که این 10 دکتر بالای سر بیمارانی با دهان باز با یکدیگر مشغول گپ و گفت‌وگو و شوخی بودند، چنان که من واقعا احساس کردم در یک سلمانی نشسته‌ام! دکتر اول به دومی ‌گفت: من امشب مهمان دارم و زود باید بروم. دومی گفت: خب می‌ماندی با هم آب‌هویج می‌خوردیم. سومی درآمد که: تو که داری می‌روی سر راهت ببین فلان چیز را فروش گذاشته‌اند یا نه. و چهارمی ناگهان برگشت و گفت: من می‌مانم، مریضت اگر آمد خودم کارش را راه می‌اندازم. فضای فوق‌العاده‌ای بود، متاسفانه یک‌چیزی شبیه گرمابه‌ عمومی شده بود.

آوای سلامت وزارت بهداشت ادبیات سلامت ادبیات سلامت ادبیات سلامت
توسعه دهنده هوشمند