چرا باید از خون نوشت، در رابطه با ادبیات و آسیب‌های اجتماعی

چرا باید از خون نوشت، در رابطه با ادبیات و آسیب‌های اجتماعی

چرا باید از خون نوشت، در رابطه با ادبیات و آسیب‌های اجتماعی

1397-05-23

داوود آتش‌بیک، نویسنده و دکتر داروساز

 

 

«هفته‌ قبل بعضی‌ها به چشم خودشان دیدند که مردی کله آقای ماهان، صاحب کتاب‌فروشی ماهان را در طبقه همکف پاساژی در بلوار سجاد مشهد له کرد. ناگهانی و لابد با نقشه قبلی، طوری پا به پاساژ گذاشته بود که به چشم هیچ‌کس نیامد. آخر شب بود که با صدای خرد شدن ویترین کتاب‌فروشی آقای ماهان و ریختن شیشه‌خرده‌ها روی موزاییک‌ها، همه دستپاچه ریختند از مغازه‌ها بیرون. کل پاساژ زل زده بودند به مردی لندهور که جوراب زنانه‌ای را روی سرش کشیده بود، پتک چرخان بالا سرش را می‌کوباند به ویترین کتاب‌فروشی. بعد رفت داخل مغازه، از یقه آقای ماهان گرفت و از پشت میز، مثل موشی که از دمش گرفته باشد، کشیدش تا میانه سالن پاساژ... زن و مرد، پیر و جوان، بهت‌زده و خفه‌خون گرفته، یواش یواش اضافه می‌شدند.»

از مجموعه داستان «خودزنی»

بعد از انتشار مجموعه داستان «خودزنی» بارها و بارها با این پرسش مواجه شدم که چرا با تأنی و صبر به‌خصوصی به شرح لحظات پرخون و خشونت پرداخته‌ام؟ آیا چنین داستان‌هایی اساسا می‌توانند کمکی به حل مسائل اجتماعی بکنند؟ (اگر قائل به چنین وظیفه‌ای برای داستان‌های اجتماعی باشیم.) بسیاری معتقد بودند که داستان‌هایی مثل داستان‌های من، نه‌تنها از پس چنین وظیفه‌ای برنمی‌آیند، بلکه عملا به ضد خود بدل می‌شوند و با شکستن قبح خشونت در ذهن خواننده، امکان بروز چنین لحظاتی را بالا می‌برند. درواقع می‌گفتند که در این حالت داستان اجتماعی کارکردی ضد اجتماعی پیدا می‌کند.

می‌خواهم در این یادداشت کوتاه به همین مساله بپردازم؛ این‌که شرح پرجزئیات یک ناهنجاری اجتماعی می‌تواند خواننده را به انجام آن تشویق کند؟ برای بررسی این ادعا سراغ مجموعه داستان خودم می‌روم. در اغلب داستان‌های این مجموعه، ما به‌نوعی با ناهنجاری‌های اجتماعی مواجه می‌شویم. مثلا در داستان اول این مجموعه، که قسمت کوتاهی از آن را در ابتدای این یادداشت آورده‌ام، به شرح قتلی در یکی از پاساژ‌های بلوار سجاد مشهد پرداخته‌ام. یا در داستانی دیگر سراغ زندگی قصابی رفته‌ام که شغلش و تصاویری که در کشتارگاه می‌بیند لحظه‌ای رهایش نمی‌کند و این بر زندگی زناشویی او اثر می‌گذارد. من در این داستان‌ها دست بر لحظات پرخونی گذاشته‌ام و آن لحظه‌های خشن را با جزئیات کامل شرح داده‌ام. چرا؟ خب، شاید برای این مطلب بهتر باشد به سال‌ها قبل برگردم؛ سال‌ها قبل از نوشته شدن این مجموعه داستان:

چند سال قبل در یکی از خیابان‌های فرعی مشهد خیابانی خلوت و کم رفت‌وآمد، قدم می‌زدم. تاکسی معمولا از آن خیابان رد نمی‌شد و تا ایستگاه قطار شهری و اتوبوس مسافت زیادی راه بود. حوالی ظهر بود. هوا گرم بود و کلافه شده بودم. زنی را دیدم با چادر سیاه که آن‌طرف خیابان منتظر ایستاده بود. به نظرم رسید که بی‌خود خودش را دارد معطل می‌کند آن‌جا؛ ماشین هم گیرش نمی‌آید قطعا و درنهایت بعد از مدتی مجبور است که تا اول خیابان‌ اصلی را پیاده برود. تو همین فکر‌ها بودم که 405 یشمی رنگی با زن برخورد کرد. زن، افتاد روی کاپوت ماشین و بعد قل خورد روی آسفالت خیابان. راننده پژو بعد از مکثی کوتاه، دنده عقب گرفت، گازش را گرفت و محو شد. پیرمردی که کنار مغازه‌ای نشسته بود بلافاصله تلفن‌ همراهش را چسباند به گوشش و احتمالا با 110 یا اورژانس تماس گرفت. سرجایم میخکوب شده بودم. کاری از دستم بر نمی‌آمد. هنوز دانشجوی ترم‌های اول بودم و با کمک‌های اولیه آشنایی کافی نداشتم. نمی‌دانستم چه‌کار باید بکنم. اصلا چه‌کار می‌توانم بکنم. به زن فکر کردم. زنی از همه‌جا بی‌خبر که تا لحظاتی قبل از این حادثه شاید ذهنش پیش بچه‌ها یا خانواده‌اش بوده. و به راننده؛ این‌که در آن لحظه به چی فکر می‌کرده؟ چه‌طور توانسته آن زن بی‌گناه را همان‌جا رها کند و به‌سرعت دور شود؟

این تصویر در ذهن من ماند، زیر و رو شد، تغییر کرد، و درنهایت تبدیل شد به داستان «گوش»، دومین داستان این مجموعه. یا تصویری که در ذهن من به داستان «سوءظن» بدل شد، حادثه‌ای بود که برای یکی از دوستان خانوادگی ما افتاد؛ داروسازی قدیمی، منظم و دقیق که در دوران نوجوانی به لحاظ کاری الگویی برای من بود. این داروساز، در یکی از شب‌های سرد زمستان وقتی داشت کرکره‌های داروخانه‌اش را به کمک نسخه‌پیچش پایین می‌کشید، ناگهان گرمای عجیبی را در کمر، و بعد پشت ساق پایش احساس کرد. موتورسواری دو گلوله به طرف او شلیک کرده و به‌سرعت دور شده بود. آقای دکتر بلافاصله به بیمارستان منتقل شد و از این حادثه جان سالم به در برد ولی خبر مثل توپ در شهر ترکید. همه راجع به علل حادثه بحث و نظریه‌پردازی می‌کردند. ولی هرگز فرد موتورسوار شناسایی نشد. خود دکتر نیز هیچ ظن و گمانی به کسی نبرده بود.

گوستاو فلوبر ایده‌ اولیه‌ رمان مادام بواری را از خبری در صفحه‌ حوادث روزنامه‌ای گرفت. حادثه‌ای که در شهر کوچکی رخ داده بوده و بعد فلوبر سعی کرد تا با بسط آن خبر دو خطی، به آن اتفاق نزدیک‌تر شود. اگرچه، او بلافاصله متهم به بی‌اخلاقی شد. بسیاری از منتقدان فلوبر را به ترویج بی‌بند‌وباری و ریختن قبح خیانت متهم کردند. چراکه فلوبر بدون قضاوت و محاکمه‌ خاصی به شرح ماجراهای زنی پرداخته بود که رفتارش با معیارهای اخلاقی زمانه‌اش تطابق نداشت. و نکته‌ مهم ماجرا این‌جا بود که رفتارهای غیرعرفی او با شرح نسبتا مفصلی(در مقایسه با سبک رایج آن دوران) نقل می‌شد. به‌هیچ‌عنوان قصد ندارم تا خودم را با فلوبر مقایسه کنم، صرفا می‌خواهم به این مطلب برسم که گاه، برای نزدیک شدن به یک ماجرا، هیچ راه‌حلی جز شرح پرجزئیات آن وجود ندارد. و این، درنهایت نه‌تنها به ریخته شدن قبح آن نمی‌انجامد، بلکه خواننده را با زشتی و کراهت آن حادثه بیشتر آشنا می‌کند.

اگر خواننده به‌خوبی بفهمد و لمس کند که دارد چه اتفاقی می‌افتد، وقتی ببیند که گلوله دارد پوست را می‌شکافد، وقتی درد برخورد فلز سخت ماشین را با تن تجسم کند و صدای شکسته شدن استخوان‌ها را بشنود، آن‌وقت اگر در موقعیت مشابهی قرار بگیرد، بهتر می‌فهمد که چه دردی، و چه قساوتی در آن حادثه‌ای که شاهدش است جریان دارد و شاید بتواند تصمیم دقیق‌تری بگیرد. درواقع، تنها جزئیات است که می‌تواند خواننده را در موقعیتی نزدیک به واقعیت قرار دهد.

به گمانم نه‌فقط در مورد خاص خشونت، بلکه اساسا در مورد هر مساله‌ اجتماعی دیگری، پرداخت به جزئیات نه‌تنها غیرضروری نیست، بلکه یکی از مهم‌ترین راه‌های نزدیک شدن به اصل ماجرا است. و نزدیک شدن به حقیقت یک ناهنجاری، هرگز به ترویج آن نمی‌انجامد.

 

آوای سلامت وزارت بهداشت ادبیات سلامت ادبیات سلامت ادبیات سلامت
توسعه دهنده هوشمند